ابيات ناب
خدادلِ آگاه مىبايد، وگرنه
گدا يك لحظه بى نام خدا نيست
كليم كاشانى، قرن 11
چون غافل است دل زحق، از دل چه فايده؟
بى ليلى، از نظاره محمل چه فايده؟
صائب تبريزى، قرن 11
دل چو غافل شد زحق، فرمان پذيرِ تن شود
مىبرد هر جا كه خواهد اسب، خواب آلوده را
صائب تبريزى
غافلى كز دل، نفس بى ياد يزدان مىكشد
دل خود خالى، برون از چاه كنعان مىكشد
صائب تبريزى
چشم در صنع الهى باز كن، لب را ببند
بهتر از خواندن بود، ديدن خط استاد را
صائب تبريزى
اگر از حُسن عالمگير او، واقف شدى زاهد
پرستيدى به جاى كعبه، هر سنگ نشانى را
صائب تبريزى
ز خود چه پرده گشايم، جز او دگر چه نمايم
حق است آينه او، خيال باطل او من
بيدل دهلوى، قرن 11
تو كريم مطلقى و من گدا، چه كنى؟ جز اين كه نخوانىام
در ديگرى بنما كه من، به كجا روم چو برانىام؟
بيدل دهلوى
ز طنين پشّه بى نفَس، خجل است و بيدل، هيچ كس
به كجايم و كدام و چهام، كه تو جز به ناله ندانىام
بيدل دهلوى