هَميان

مجيد ملامحمدى

- چه خبر است؟ پول چه كسى را دزديده‏اند؟
صداى نگهبان، قاتى سر و صداى موج‏هاى دريا شد. دوباره بلندتر از قبل جمله‏اش را تكرار كرد. مسافر جوان پريد وسط عرشه كشتى و با عجز و ناله فرياد زد: «پولم را دزديدند! هميان مرا دزديدند!»
مسافرها يكى‏يكى دوره‏اش كردند. چند نفر از مأموران كشتى هم آمدند. مسافر جوان مدام ناله مى‏كرد و بر سر مى‏زد و مى‏گفت: «بدبخت شدم! بيچاره شدم!»
نگاه‏ها چرخيد. دست مرد مسافر به طرف مسافرها رفت. باد سنگينى بادبان بلند كشتى را رقصاند. كشتى تكان خورد.
پيرمرد مسافر غصه‏اش گرفت؛ اما به روى خود نياورد.
مسافرها با قيافه‏اى پرسان به هم نگاه مى‏كردند. مسافر جوان به پاى ناخدا افتاد. صورتش را به زانوى ناخدا گذاشت و شروع به التماس كرد.
پيرمرد دلش لرزيد. با خودش گفت: «در راه خانه خدا و دزدى! من كه همه چيز را ديدم. تو دزدى يا من؟! خدايا به دادم برس!»
ناخدا دستى به ريش جو گندمى‏اش كشيد. مسافر جوان را بلند كرد. نگاهش به نگاه او گره خورد و پرسيد: «نشانى پولت چه بود؟»
هيبت نگاه ناخدا به دل مسافر جوان ترس انداخت. چشم به طرف جمعيت چرخاند و بريده بريده گفت: «داخل هميانى به رنگ طوسى بود. جنس هميان از مخمل بود. داخلش پر از سكه‏هاى سرخ طلا بود. آن را با بندى طلايى، سه دور بسته بودم!»
مردها زل زده بودند به دهان ناخدا تا عكس‏العملش را ببينند. پيرمرد نگران و دودل بود. دلش ترديد داشت.
ناخدا بلند گفت: «مأموران كشتى همه مسافران را بگردند. اگر هميانى با اين نشانى پيدا شد، دزد شياد را نزد من بياورند تا مجازاتش كنم! در راه خانه خدا و دزدى؟!»
پچ‏پچ كاروانيان شروع شد. باد، دلِ بادبان كشتى را قلقلك مى‏داد و كشتى دل درياى عمان را مى‏شكافت و پيش مى‏رفت. آسمان روشن و شفّاف بود. ابرهاى سفيد، دسته دسته، مثل قوهاى وحشى، از روى سرش كوچ مى‏كردند. مأمورها مشغول تفتيش دقيق مسافرها شدند.
پيرمرد، دل آشوب شد. ناخدا مسافر جوان را همراه خود به اتاقش برد. پيرمرد به ياد لحظه‏هاى پيش افتاد: «داشتم پول‏هاى سفرم را گوشه‏اى از كشتى مى‏شمردم كه سايه اين شياد روى سرم افتاد. چاره‏اى نداشتم جز اين كه فورى هميان را داخل شال دور كمرم بگذارم. چه چشم‏هاى بى‏رحمى داشت. تا نگاهش كردم، سرش را به طرف دريا برگرداند و بعد مثل يك قرقى كه پر بزند و برود ميان قرقى‏ها، رفت توى دل مسافرها!»
مأمورها داشتند نزديك مى‏شدند. پيرمرد دلش به درد آمده بود. به آن سوى دريا چشم دوخت. به ياد خانه خدا افتاد. دانه‏هاى ريز اشك، چشم‏هاى به چال نشسته‏اش را پر كرد. از اين كه داشت به خاطر حيله مسافر جوان، گير مأمورهاى خشمگين كشتى مى‏افتاد، دلش سوخت. ناگهان فكرى به خاطرش رسيد. نگاهش هنوز محوِ آن سوى آبى دريا بود. زود نشست و دست روى هميانش گذاشت. پاهايش از ترس مى‏لرزيد. هميان را به آرامى از شالِ دور كمرش درآورد. دور و برش را خوب پاييد و به كنار كشتى رفت. آفتاب از دل دريا به او چشمك زد. موج بزرگى از راه آمد، خودش را به تنه چوبى كشتى ماليد و دهان باز كرد. كسى در دل پيرمرد گفت: «پولت را توى دهان موج بينداز. زودباش كه خطر نزديك است!»
پيرمرد با بغض گفت: «يا اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) !تو امين خدا هستى. من هميان پولم را به تو مى‏سپارم!» و آن را به دهان كف‏آلود موج سپرد.
موج از تنه كشتى جدا شد و جاى خودش را به موج تازه‏اى داد. پيرمرد با اندوه زياد از دريا چشم گرفت و آهسته نشست:
- حالا چگونه با دست خالى به سفر حج بروم! چطور اعمال حج را انجام بدهم! چطور اين همه راه را به شهرم بازگردم! يا اميرالمؤمنين (عليه‏السلام)!
مأمورها به پيرمرد رسيدند. يكى از آن‏ها كه چهره خشمگينى داشت، گفت: «بلند شو بايست پيرمرد!»
پيرمرد ايستاد، مأمور بدنش را خوب تفتيش كرد. توى وسايلش را هم چندبار گشت. بعد به مأمور ديگر گفت: «توى اسباب اثاثيه اين پيرمرد هم نيست!»
ناگهان ناخدا و مسافر جوان با چند نفر ديگر جلو پيرمرد سبز شدند. مأمور شال پيرمرد را باز كرد و آن را جلو ناخدا خوب تكاند. مسافر جوان كمى عقب رفت.
- جناب ناخدا! توى بار و بنديل اين پيرمرد هم نبود. لباس‏هايش را هم با دقت گشتيم. اين هم از شال سفيدش!
مسافر جوان وا رفت. با آرنج، عرق پيشانى‏اش را گرفت و زل زد به ناخدا. مأمورها چند نفر باقى مانده را هم گشتند و بعد آمدند سراغ ناخدا و مسافر جوان.
ناخدا با اخم به مسافر جوان گفت: «هميان تو كه پيدا نشد! پس كجاست!؟ چرا به مسافران خانه خدا تهمت مى‏زنى؟!»
مسافر جوان عقب عقب رفت. با دست‏هايش چشم‏هايش را پوشاند و زبانش به لكنت افتاد. خواست پيرمرد را نشان بدهد؛ اما ترسيد بدتر بشود.
- با... با...باور كنيد... دروغ نمى‏گويم!
سر و صداى مسافرها بلند شد. يكى داد زد: «حتماً آدم شيّادى است. لابد حقّه‏اى توى كارش است!»
ناخدا با عصبانيت چند قدم جلو گذاشت. مسافر جوان كه عقب عقب مى‏رفت، به سكويى گير كرد و روى عرشه ولو شد. ناخدا فرياد زد: «او را بگيريد و توى دريا بيندازيدش. او رفيق قافله و دزد راه است!»
پيرمرد دلش براى او سوخت. خواست پادرميانى كند، اما به ياد هميان پولش افتاد و ساكت شد. مسافر جوان گريه‏اش گرفت. مأمورها دست و پايش را گرفتند. او با ناله گفت: «غلط كردم. به خدا اشتباه كردم. باور كنيد قصدى نداشتم! فقط...»
كمى بعد، موج‏هاى بزرگ دريا، سر و صداى مسافر جوان را در خود فرو بردند.
پيرمرد تنها و غريب نشسته بود و به بى پولى خود فكر مى‏كرد. شب آرام آرام از راه رسيد، فتيله فانوس آفتاب را پايين كشيد و بعد به نرمى خاموشش كرد.

پيرمرد با فروش بعضى از وسايلى كه همراهش بود، روزهاى اعمال حج را با فقر و سختى گذراند. بعد از حج، آماده رفتن به نجف شد تا دست به دامن مولايش اميرالمؤمنين (عليه‏السلام) بشود. با آهِ دل، سلامى به سوى نجف فرستاد و در پى قافله شترهايى كه رهسپار عراق بودند، با پاى پياده راه افتاد.
كار خدا بود كه در بيابان‏هاى گرم و طاقت فرساى راه، جان سالم به در برده بود. در راه هم هر كس كه وضع و حالش را ديده بود، از كمك كردن به او دريغ نمى‏كرد. پيرمرد خودش را مقابل ضريح حرم امام على (عليه‏السلام) ديد. دلش كمى آرام گرفت. با گريه به ضريح امام على (عليه‏السلام) چسبيد و صداى آه و ناله‏اش بلند شد.
- آقا غريبم. آقا با هزار زحمت از ايران آمده‏ام. به دادم برسيد. مولاى من! آمده‏ام هميانى را كه در درياى عمان به شما سپردم، باز گيرم. آقا شيعه شما هستم؛ نكند جوابم كنيد. نكند در ديار غربت به گدايى بيفتم!
پاى ضريح افتاد. از چشم‏هايش مثل باران، قطره‏هاى اشك بيرون زد. شب كه شد، ناگهان در خواب، خود را در خدمت امام على (عليه‏السلام) ديد. فورى به پاى حضرت افتاد و حرف‏هاى بيداريش را تكرار كرد. امام على (عليه‏السلام) با تبسمى لطيف گفت: «نزد ميرزا ابوالقاسم قمى كه در قم است، برو و هميانت را از او بگير!»
پيرمرد از خواب پريد. به حرف‏هاى امام على (عليه‏السلام) فكر كرد. بعد گفت: «يعنى چه؟ من هميانم را به دريا انداختم. چرا اين همه راه به قم بروم. ميرزا ابوالقاسم قمى ديگر كيست؟!»
گريه و زارى‏اش دوباره بلند شد. آن روز باز به ضريح چسبيد تا امام على (عليه‏السلام) به او عنايتى كند. شب، دوباره همان خواب عجيب را ديد. داستان خواب پيرمرد براى شب سوم هم تكرار شد. شب سوم وقتى امام على (عليه‏السلام) جمله‏اش را به او گفت، او فورى پرسيد: «ميرزا ابوالقاسم كيست مولاى من؟»
امام نور نگاهش را به گونه‏هاى او پاشيد و گفت: «مجتهد و مرجع تقليد است!»
- مولاى من! اين سفر را با اين همه سختى و اندوه به پايان رسانده‏ام. حالا هم هيچ پولى براى بازگشت ندارم. چه‏طور به قم بروم و هميانم را از ميرزا بگيرم؟
امام على (عليه‏السلام) نشانى مرد صرّاف‏1 را در بازار نجف به او داد و گفت: «به بازار برو و از او بيست ليره طلب كن!»
پيرمرد از خواب پريد. نگاهش به نگاه شيرين ماه افتاد. ستاره‏ها برايش سوسو زدند. بعد دوباره خوابيد تا فردا صبح از راه برسد.

- كارى داشتيد آقا؟
- ب... بله! حواله‏اى دارم، ولى شفاهى است!
- مرد صرّاف با متانت پرسيد: «چه قدر است؟»
- پيرمرد با حيرت گفت: «بيست ليره!»
مرد صراف تبسمى كرد و گفت: «درست است، الان مى‏آورم! شما اهل قزوين هستيد؟»
- بله آقا! مسافر حج بودم. شما از كجا مى‏دانيد؟!
مرد صرّاف بيست سكّه ليره توى دست‏هاى چروكيده پيرمرد گذاشت. پيرمرد با شگفتى به او نگاه كرد. بعد چشم از لبخند مهرآميزش كند و از بازار بيرون آمد. آن قدر حيران بود كه اصلاً نفهميد كى از صرّاف جدا شد و از بازار بيرون آمد.

به قم كه رسيد، براى چندمين بار گريه‏اش گرفت. توى اين راه چندين هفته‏اى، دل توى دلش نبود. بارها به فكر فرو رفته بود. به ياد خواب‏هايش افتاده بود. مدام نگاه شفّاف مرد صرّاف به نظرش مى‏آمد. دائم بغضش مى‏گرفت و زود زير گريه مى‏زد و مى‏گفت: «قربانت بروم مولا جان! چه سفرى داشتم. چرا توى خواب خوب نگاهتان نكردم. چرا خوب بوى بهشتى‏تان را استشمام نكردم. چرا آن قدر گيج و مات بودم. چرا باورم نشد سه شب به خوابم آمديد. همه‏اش به فكر هميان و سختى راه بودم. كجاييد آقاى من؟ كجاست آن مرد صراف كه با شما در ارتباط بود. آقا كاش دامنتان را مى‏چسبيدم و از شما شفاعت آخرت را مى‏طلبيدم! كاش ميهمان صرّاف مى‏شدم و از او، رازِ ارتباطش را مى‏پرسيدم. كاش...»
پيرمرد توى كوچه‏هاى قديمى و خاكى قم به راه افتاد. به اوّلين مرد روحانى كه رسيد، با هيجان پرسيد: «سلام آقا! خانه ميرزاابوالقاسم قمى كجاست؟ از راه دورى آمده‏ام.»
مرد روحانى به سلامش جواب گرمى داد و بعد خانه ميرزا را كه همان نزديكى بود، به پيرمرد نشان داد.
چند كوچه را پشت سر گذاشت. به خانه ميرزا رسيد و به درون رفت. طلبه‏ها در اتاقى بزرگ نشسته بودند. ميرزا داشت برايشان درس مى‏گفت. پيرمرد نشست و به سيماى نورانى ميرزا خيره ماند. توى دلش گفت: «يعنى، يعنى هميان دست ميرزاست! خداى من! خوابم يا بيدار! نكند... ديگر هميان مهم نيست. حالا بايد از راز اين عالم بزرگ سر در بياورم!»
درس ميرزا كه تمام شد، اتاق خلوت شد. ميرزا با خوشرويى به پيرمرد سلام كرد و پرسيد: «با من كارى داريد؟»
پيرمرد جلو رفت. جواب سلام ميرزا را داد و كم‏كم شروع كرد به گفتن سرگذشتش. هنوز چيزى از خاطره سفرش را نگفته بود كه گريه‏اش گرفت. بعد با گريه زياد، همه ماجرا را براى ميرزا باز گفت. ميرزا از جا برخاست. با او ديده‏بوسى كرد و زيارت قبول گفت. بعد چند كتاب بزرگ را در قفسه كتاب‏هايش كنار زد. به طرف پيرمرد برگشت و با دستى پُر جلويش نشست.
- ببين سكه‏هاى آن درست است؟
پيرمرد متعجّب شد. هميان خودش بود. آن را با دست‏هاى لرزانش گرفت و سكه‏ها را با عجله شمرد. درست درست بود. از خوشحالى داشت بال درمى‏آورد. با شگفتى به ميرزا نگاه كرد. به دست و پاى او افتاد و با گريه به آن‏ها بوسه زد. داشت بى حال مى‏شد. داشت سرش گيج مى‏رفت كه ميرزا او را به شربتى شيرين ميهمان كرد. پيرمرد هنوز گيج بود و دلش در جاى ديگر سير مى‏كرد.

در شهرشان قزوين، همه ماجرا را از اول تا آخر براى همسرش گفت. پيرزن باور نكرد. پيرمرد قسم خورد. زن گفت: «چرا آن آقاى مهربان را رها كردى؟ چرا به او نگفتى اگر اجازه بدهيد، به قزوين مى‏روم، بعد همسرم را به اين جا مى‏آورم تا نوكريتان را بكنيم. چرا رهايش كردى؟»
پيرمرد به فكر فرو رفت. پيرزن از جا برخاست و با دغدغه گفت: «برخيز! برخيز تا دير نشده به قم برويم. آن مرد از ياران خاص مولايمان على (عليه‏السلام) است. همه ملك و دارايى‏هايمان را بفروشيم و بعد براى خدمتگزارى آن آقا، با هم به قم برويم. بلند شو كه دير نشود.»

چندين روز گذشت. پيرمرد زمين كشاورزى و خانه‏اش را فروخت. هر دو با خوشحالى راه زيادى را با مركب پيمودند. وقتى به قم رسيدند، شهر سياهپوش شده بود. همه جا بوى غم مى‏داد. بر سرِ درِ خانه‏ها بيرق عزا، ميان دست باد مى‏لرزيد. در كوچه‏ها و خيابان‏ها، دسته‏هاى سينه‏زن به راه افتاده بودند. پيرمرد و پيرزن ماتشان برد. پيرمرد از جوانى عزادار پرسيد: «چه شده، چرا قم غرق در عزاست؟»
جوان با بغض پاسخ داد: «آقاى عزيزمان از دنيا رفته است. ميزرا ابوالقاسم قمى ديگر در ميان ما نيست!»
شيخ ابوالقاسم گيلانى (ميرزاى قمى)
شيخ ابوالقاسم ميرزاى قمى، در سال 1151 قمرى، به دنيا آمد. در دامان مادرى با عفت و زير نظر پدرى وارسته و با تقوا رشد كرد و خيلى زود طلبه جوانى شد. محل تولد ميرزا ابوالقاسم، شفت گيلان است؛ اما به دليل سكونتش در قم و سال‏ها استادى‏اش در حوزه علميه، مردم به او ميرزاى قمى مى‏گفتند. او استعداد درخشانى داشت. به همين دليل در درس‏هاى خود پيشرفت كرد و در ابتداى جوانى مجتهد شد. او در نجف و مدت زيادى در كربلا درس و بحث داشت. سپس به قم رفت و به عنوان عالمى بزرگ و پارسا مشهور شد.
سال 1231 قمرى، آفتاب عمر ميرزا ابوالقاسم در قم غروب كرد. با رحلت اين دانشمند هشتاد ساله، جهانِ تشيع غرق در عزا شد. از او كتاب‏هاى گرانبهايى به جا مانده كه بعضى از آن‏ها جزء كتاب‏هاى درسى مهم حوزه علميه است. آرامگاه او با گنبد كوچكى در شيخان قم، زيارتگاه عارفان و تمام مردم است.