بُرشى از رمان واره
ششمين باغبان انديشه
شعلههاى آتشين خاطرهآبهاى «دجله» همانند لحظههاى زمان در پى هم مىگذشتند. نسيمهاى شوخ از كرانهها مىوزيد و شاخههاى نخلها را نوازش مىكرد. آينه شكسته آب، تصوير ماه شب چهاردهم بود.
درباريان خفته و برخى قنديلها خاموش بود. مشعلهاى نگهبانان برفراز دروازههاى بلند مىدرخشيد.
شب به نيمه رسيده بود و تاريكى نتوانسته بود بىخوابىِ چشمِ نمرود را شكست دهد. بسترِ نرم، در نظرش تابوت بود. ناگهان از جا پريد؛ تو گويى از مرگ مىگريخت.
كليدها را از مخفى گاهش بيرون آورد و از اتاق خارج شد. قنديل سيمگون را با خود برداشت. از چند ايوان گذشت و به طرف شمال رفت. برابر درى آهنين - كه ميلههايى مانند ميلههاى در زندان داشت - ايستاد. كليد را در قفل چرخاند و دايره را به داخل هُل داد. از چند پله مارپيچ پايين رفت. تيرگىها انبوه بود و قنديل دايره كوچكى از نور تشكيل داده بود. در سرداب، قنديل را روى سنگى گذاشت. چند در كوچك آهنين دور از هم آشكار شد. يكى از آنها را باز كرد. هزاران هميان انباشته از دينارهاى طلا هويدا شد. جواهر، رديف روى رَفهاى مرمرين چيده شده بود. دستش را بر هميانهاى طلا كشيد. تو گويى درخششى را لمس مىكرد كه چشمها را خيره مىساخت. تو گويى از آنها نيرو، اراده و قدرت مىطلبيد. كسى جز او نمىدانست كه در آنجا چهارده ميليون دينارِ طلا و ششصد هزار درهم نقره وجود دارد.
از گنج خانه پنهانى بيرون آمد. با دقت در آن را قفل كرد. ديوى زرين آنجا خفته بود.
مقابلِ درِ ديگرى ايستاد و ترديد داشت آن را بگشايد يا خير؛ اما سرانجام خود را در حال گشودن آن ديد. صداى قيژقيژ، نشانگر باز شدن در بود. نور قنديل، بر چشم اندازى هراس برانگيز افتاد. بوى كافور همه جا را فراگرفته بود و سرهاى آدميان در سنين گوناگون در آنجا قرار داشت. چشم برخى بسته بود و بعضى در خلأ خيره مانده بودند؛ تو گويى در جستجوى قاتل خود بودند.
تكه پوست هايى از گوش كشتگان آويخته بود كه در آنها دودمان و عمرشان نوشته شده بود. ميلى شديد او را تسخير كرد؛ زيرا چشمش به سر «محمدبن عبدالله» افتاد. نزديكتر رفت. آنقدر نزديك كه سر كاملاً در دايره نور قرار گرفت. خفته به نظر مىآمد و پوستى بزرگ از گوش راست آويخته بود. خواندنش براى او دشوار نبود، زيرا خودش نوشته بود: «محمدبن عبدالله، فرزند حسنِ مُثَنّى، فرزند حسن (عليهالسلام) بن على (عليهالسلام)، از تبارِ فاطمه (عليهاالسلام) دختر رسولِ خدا (صلىاللهعليهوآله)؛ تاريخ تولد: صدم هجرى؛ محل كشته شدن: «احجار الزيت»؛ سن: چهل و پنج سال؛ زمان كشته شدن: بيست و پنجم رجب.»
با اين كه بيست سال از آن حوادث گذشته بود، اما آن حوادث همچنان با درخشش شگفت انگيزى در خاطرهاش شعله ور بود. ياد لحظهاى افتاد كه دست محمد را فشرده بود تا براى انقلاب با او بيعت كند. حديثى كه راويان نقل كرده بودند، طنين افكند: «مهدى، از تبار من است؛ نام او نامِ من و اسم پدرش اسم پدرم است.»
به يادآورد چگونه امام صادق (عليهالسلام) بيعت را نپذيرفت و فرمود: «او مهدى نيست. او در منطقه «احجار الزيت» كشته مىشود. كسى او را مىكُشد كه دوش انداز زرد فامى بر تن دارد». مرد زردپوش كه آن را به رنگ سياه تبديل كرده بود، حيرت زده پرسيده بود:
- جعفر (عليهالسلام) اى انسانِ راستگو، تو كه پيامبر نيستى، چه كسى چنين خبرى به تو داد؟
اگر منصور به خوبى گوش مىسپرد، پاسخ را مىشنيد:
- من شاخه اين درخت زيتونم.
چشم انداز سرِ ابراهيم كنار سرِ برادرش، اندوه را برمىانگيخت و سنگ را مىتركاند.
برخلاف خواست نمرود، قطره اشكى از چشم انسان چكيد.
پوستى از گوش ابراهيم آويخته بود، مىگفت:
«ابراهيم، پسر عبدالله، پسر حسن، پسر امام حسن (عليهالسلام)، پسر امام على (عليهالسلام) از تبار فاطمه (عليهاالسلام) دختر رسول خدا (صلىاللهعليهوآله)، در سال نود و هفت هجرى چشم به جهان گشود؛ در روستاى «باخمرى» نزديك كوفه كشته شد. هنگام كشته شدن چهل و هشت سال از عمرش گذشته بود. تاريخ قتل: بيست و پنجم ذى قعده.»
مدتى به چشمان ابراهيم خيره ماند. چيزى نمانده بود اين مرد علوى با شكست سپاه عباسيان در بصره و باخمرى، تاج و تختش را درهم پيچد. و اينك، تنها، سرى بود در سردابى انباشته از ظلمت.
به سرهاى كوچك نگريست؛ سرهاى كودكانى در آغاز زندگى. چشمانشان همچنان خيره مانده بود. آيا پاسخ چيزى را از تاريخ مىخواستند؟
نمرود، در درونش هراسيد. آيا مىبايست براى استحكام تاج و تختش اين همه سر را درو كند؟ آيا مىبايست در جستجوى مهدى از تبار فاطمه (عليهاالسلام) - پيش از آن كه ظهور كند - باشد و همان كارى را انجام مىداد كه هزاران سال قبل، فرعون در جستجوى موسى مىكرد و خزانهاش را از جمجمههاى كودكان مىانباشت؟مردى در محاصره گرگها
آيا شيطانها زنجيرها را گسسته بودند، عربده مىزدند، ويران مىكردند و كفر بر زبان جارى مىساختند؟ «مفضّل» نعليناش را كند. وارد مكان مقدس - ميان قبر و منبر رسول خدا (صلىاللهعليهوآله) - شد. نشست و با خود انديشيد. تو گويى در اينجا آرامش مىيافت. خورشيد در افق تلوتلو مىخورد و پرتو زرينش را از روزنهها و پنجرهها به درون خانهها مىرساند. «مسجدالنبى» از نور، شكوه و آرامش لبريز بود.
چشم مفضّل از اين كه به مردى افتاد كه آرامشش را بر هم مىزد، ناراحت شد. كسى در شهر نبود كه «ابن ابى العوجاء» را نشناسد. مفضّل كه زير چشمى به او مىنگريست، از خويش پرسيد: او اين جا چكار دارد؟ مرد نزديك او نشست. آرامش بار ديگر به مفضّل بر مىگشت، اگر مرد ديگرى وارد مسجد نمىشد. مرد به سوى ابن ابى العوجاء رفت و برابرش چون مريدى در حضور جادوگر نشست. مفضّل بى آنكه بخواهد، به سخنان آن دو مرد گوش مىداد. ابن ابى العوجاء كه به قبر آخرين پيامبر (صلىاللهعليهوآله) مىنگريست، گفت:
- صاحب اين قبر، به اوج عظمت رسيده است.
رفيقش گفت:
- بى ترديد فيلسوفى بود كه ادعاى بزرگ داشت. معجزههاى بزرگى آورد و عقلها را سرگردان ساخت. وقتى مردم دسته دسته مسلمان شدند، نام خودش را كنار نام پروردگارش نهاد. هر روز در دنيا، پنج بار نامش طنين مىافكند.
ابن ابى العوجاء رشته سخن را به دست گرفت:
- از محمد (صلىاللهعليهوآله) حرف نزن. پاك گيج شدهام. از ريشه حرفهايش صحبت كن. البته ريشهاى وجود ندارد. دنيا به همين صورت از اول بوده است و خواهد بود. نه كسى او را ساخت و نه سرنوشتى است. نه سازندهاى و نه برنامهريزى؛ دنيا همين طور بود و خواهد بود و جز روزگار ما را نمىكُشد.
مفضّل نتوانست بيش از اين تاب بياورد. در درونش آتشفشانى بزرگ منفجر شده بود. شعله خشم، سرتا پايش را فرا گرفت:
- اى دشمن خدا! به دين خدا كافر شدى و منكر كسى گشتى كه تو را آفريد و آراست.
ابن ابى العوجاء، با تحقير به مرد انقلابى خيره شد:
- اى مرد، اگر از متكلمينى، با تو بحث مىكنيم و اگر از ياران امام صادقى، او با ما اينگونه سخن نمىگويد. وى حرفهاى بدترى را از ما شنيده، اما با بددهنى با ما حرف نمىزند.
مفضّل، به سكوت پناه بُرد و ساكت از مسجد بيرون رفت. اندوهگنانه زمزمه كرد:
- آنان حتى در خانههاى خدا نيز كفر مىگويند.
مفضّل، بى اعتنا به چيزى راه مىسپرد. آنچه مىديد، سراب بود. پاهايش او را به سوى خانه مردى شصت و چند ساله مىبُرد؛ مردى در محاصره گرگها. مردى كه دهانهاى آكنده از گوشت پيامبران، با فوت كردن، تصميم به خاموش كردن نورى داشتند كه تابناكىاش را از درخت زيتونى مىگرفت كه نه شرقى بود و نه غربى.»
وارث پيامبران، كه اندوه عميق را بر چهره دوستش ديد، پرسيد:
- اى مفضّل! تو را چه شده؟
مفضّل با پاسخش، روحش را در خنكاى چشمه سارى شستشو مىداد:
- سرورم! كفر گويى اين «دهريّون» مرا رنج مىدهد؛ منظورم ابن ابى العوجاء و دوستانش است.
- اى مفضّل! اندوهگين مباش «هر اجلى [را سرآمدى] معين است» [مرگشان مىرسد و حقايق را درمى يابند]. از دانش آفريدگار در آفرينش جهان و درندگان و پرندگان و حشرات و چهارپايان و گياهان و ميوه داران و بى ميوهگان، دانهها و سبزىهاى خوردنى و غير قابل خوردن، برايت سخن خواهم گفت؛ سخنانى كه پندگيران پند گيرند و مؤمنان با درك آن آرامش يابند و كفر پيشگان سرگردان شوند. فردا صبح زود بيا.
مفضل، غرقه در شادى پرسيد:
- آيا اجازه مىدهى آنچه را كه مىفرمايى، بنويسم؟
- بنويس اى مفضل. سپاس خدايى راست كه مرا از دنيا نمىبرد، جز آنكه آنچه را مردم بدان نيازمندند، بيان كنم.
چهار روز گذشت و كتابى متولد شد كه هستى در آن گواهى مىدهد كه آفريدگارى نيست جز «خداوند آفريدگار پديد آور صورتگر، او راست نامهاى نيك».ناكامى شمشيرها
تيرگىها بر زمين انبوه بود و ستارگان در دور دست، چشمانى خيره در دل شب.
آن شب، نمرود به بسترش پناه نبرده بود. غمگين به نظر مىرسيد. در چشمان سرخش، شعلههاى هراس انگيزى زبانه مىكشيد. نگهبانانى كه او را در ايوان ديدند، گمان كردند كه حملههايى كه در سواحل درياى خزر و در تفليس - پايتخت ارمنستان - شد و مسلمانان را به اسارت گرفته، خواب از چشمش پرانده؛ شايد هم از اينكه «عيسى بن موسى» - برادر زادهاش - را از وليعهدى بركنار كرد و پسرش محمد را به جاى او برگزيد، او را نگران ساخت؛ چه بسا به مشكلاتى كه در آفريقا پديد آمد و گروهى از سپاهيان شورش كردند، مىانديشيد. اما حقيقت اين بود كه نمرود به چنين مسائلى نمىانديشد. حتى اگر مىانديشيد، به خاطر آنها شب را تا سحر بيدار نمىماند. جهان در اختيار او بود. مردمان و كشورها سر تسليم فرود آورده بودند. آنچه خواب را از چشمش پرانده بود، تنها يك مرد بود كه برابرش پايدارى مىكرد؛ مردى كه او را به مبارزه مىطلبيد. دشوارترين چيز براى انسان سركش آن است كه همه برابرش زانو بزنند، جز يك مرد؛ مردى كه پيشانى آسمان سايى دارد.
منصور نمىتوانست به ياد بياورد چند بار تلاش كرد تا امام (عليهالسلام) را به شهادت برساند؛ اما او از چنگش رهايى يافت. خزانههاى كاخش، انباشته از جمجمههاى بسيار علويون بود، اما جعفر (عليهالسلام) بارها و بارها شمشير را ناكام نهاد، و ناتوان برابر امام ايستاد. ده سال از فرمانش مىگذشت و دهها سر از بدن جدا شد. هر بار كه اراده مىكرد امام را نابود كند، در آخرين لحظه از نظرش برمى گشت. راز اين موضوع در كجا بود؟
در خاطرش، حادثهاى از زمان بسيار دور درخشيد؛ روزى كه به دنبال فرماندارش در مدينه فرستاد و به وى دستور داد خانه امام را آتش بزند.
نقشه عالى بود. در نيمه شب، شعلهها زبانه كشيد و آتش خانه را محاصره كرد. راهى براى نجات نبود؛ اما چه شد؟ دژخيمان همگى ديدند كه امام بى هيچ آسيبى از آتش بيرون آمد. زبانههاى آتش ديوانه را از هم مىدريد و فرياد برمىآورد:
- من فرزند ريشههاى زمينم؛ من فرزند ابراهيم خليل الرحمن هستم.
بسيار از اين پيرمرد علوى نفرت داشت. او كاخ عظمتش را در دلها برمىافراشت. همه جا مردم از او به نيكى ياد مىكردند. از هر سوى به طرف او مىشتافتند. چنان به ديدنش مىشتافتند كه به طواف كعبه مىرفتند. نمرود، احساس حقارت كرد. در اين فكر فرو رفت كه با سم او را ترور كند. دوست داشت گردنش را بزند تا از طنين فرو افتادن امام لذت برد؛ اما اسلحه معاويه، اسلحه بزدلان بود؛ نه لذتى داشت و نه با روحيه او سازگار بود. پس راه چاره چه بود؟ بارها شكست خورده بود. بايد شتاب مىكرد، در غير اين صورت، فرصت از دست مىرفت.
در دل شب، درِ جنوبى بغداد گشوده شد و سوارى كه چهرهاش را پوشانده بود، با صندوقى حاوى سم - كه از پايتخت روم وارد شده بود - خارج شد؛ سمّى كه معاويه آن را وارد مىكرد و با عسل مىآميخت و به كسى كه مىخواست مىخوراند. به دشمنان نفرين مىكرد و از شاميان مىخواست تا آمين گويند.
در پايان شب، نمرود به بستر رفت. شب بسيار تيره بود و ستارگان زلالتر مىدرخشيدند. نمرود خويش را در عالم رؤيا ديد كه در چشمهاى از خون تيره غوطهور است؛ سينهاش تنگتر و تنگتر مىشود. براى رهايى، به هر چيزى چنگ مىزد، اما سودى نداشت. فريادهاى نااميدانه يارى خواهانهاش طنين افكند. وحشت زده از خواب پريد. ستارگان همچنان در تيرگى شب مىدرخشيد.هقهق گريههاى تلخ
شوال سال 148 هجرى غمگين بود. عيد فطر رفته بود و شادى روزه داران نيز رفته بود.
بادهاى سرد زمستانى در كوچههاى مدينه پرسه مىزدند. ابرهاى تيره، آسمان را مىپوشاندند و آفتاب را از ديدهها پنهان مىكردند. در خانهاى كه شاخههاى نخل بر آن سايه افكنده بود، اندوه چون كلاغى بر آن نشسته بود.
پيرمرد شصت و هشت ساله، در محاصره تب بود. با اين كه نسيم خنكى مىوزيد، اما بر پيشانى تابناكش عرق مىجوشيد. لحظه كوچ فرا رسيده بود. دنيا، سرد و تاريك مىشد.
دلهاى با ايمان مىگريست و اشكها چون اشك شمع مىچكيد. در روزگار سردى و طوفانى، پروانگان در جستجوى نور بودند.
پيرمرد چشمانش را گشود. روحش برگشته بود. آهنگ آن داشت پيش از رفتن، پندى به جهانيان بدهد. به سوى پسرش «موسى (عليهالسلام)» نگريست:
- پسركم! آن كه نماز را حقير شمارد، به شفاعت ما نمىرسد.
روح، بار ديگر لحظهاى ناپديد شد و پس برگشت:
- به پسر عمويم - فلانى - هفتاد دينار بدهيد.
كنيزكى با صدايى گرفته فرياد زد:
- آيا به مردى پول مىدهى كه با تيغ برهنه قصد جانت كرده بود؟!
پيرمرد، با صدايى كه در آن پژواك سفر بود، پاسخ داد:
- آيا نمىخواهيد از كسانى باشم كه پروردگار درباره آنان فرمود: «و كسانى كه هر چه خداوند به پيوند كردن آن فرمان داده است، مىپيوندند و از پروردگارشان مىهراسند و از حساب سخت و سنگين بيم دارند»؟
لحظهاى خاموش ماند و بعد رو به سوى كنيز كرد:
- آرى اى «سالمه»! خداوند بهشت را آفريد و آن را خوشبو ساخت. نه كسى كه پدر و مادرش از او ناراضىاند، بوى بهشت را حس مىكند و نه آن كه با خويشانش قطع رابطه مىكند.
پيرمرد، براى آخرين بار چشمانش را بست و دعا بسان چشمهاى آرام از لبانش جارى شد. از دل تاريك، مويههاى اندوهبار و هقهق گريههاى تلخ برخاست. نورى آسمانى قلب امام موساى كاظم (عليهالسلام) را فراگرفت، و غمش را فروخورد. برتر از مرواريدهاى غلتان اشكِ خاموش، چشمانش از بازتاب نور امامت در بيست سالگى مىدرخشيد.
باد سردى وزيد و ابرهاى خاكسترى متراكم شدند و افقها تيره شد. تاريكى هراس انگيزى شهر را فرا گرفت.
فرماندار آمد، با محافظانى خشن. اندوهى دروغين چهره سنگى اش را پوشاند. از وصيت پيرمرد پرسيد. نگاهى جستجوگر افكند تا جانشين او را بشناسد، اما با موضوع شگفتانگيزى روبرو شد؛ جانشين او يك نفر معين نبود. امام صادق (عليهالسلام) براى نجات جان جانشين راستين خويش، پنج نفر را وصى خود قرار داده بود: خليفه، فرماندار مدينه، پسرانش عبدالله و موسى و همسرش حميده را!
فرماندار حس كرد بار سنگينى را از شانهاش برداشتهاند. پس از بازگشت به كاخ، كاتباش را طلبيد و فرمان داد كه نامهاى به بغداد بنويسد و در پاسخ نامه خليفه اين نكته را بگويد. خليفه در نامهاش نوشته بود: «اگر جعفر بن محمد (صلىاللهعليهوآله)، شخص خاصى را به عنوان وصى خويش معين كرده است، او را بگير و گردن بزن.»
نمرود در بغداد ناتوان ماند و امام صادق (عليهالسلام) بار ديگر توانسته بود حيوان وحشى خزيده در اعماق آدمى را رام كند و او را از انجام جنايتى ديگر باز دارد.
شهر در تاريكى فرو رفته بود. صبح روز بعد، خورشيد طلوع نكرد؛ ابرى انبوه آن را پوشانده بود و مردى كه احساس سرما مىكرد، در جستجوى گرما و نور، كنار قبر پيامبر (صلىاللهعليهوآله) آمد. زانو زد و به تلخى گريست:
- اينك به كدام سوى بروم؟
به سوى «مرجئه»؟
به سوى «قَدَرِيه»؟
به سوى «حروريه»؟
و روزها گذشت و خورشيد همچنان در پشت ابرها بود... .
تا سرانجام زمستان به سر رسيد و ابرها پراكنده شدند و آفتابى تازه طلوع كرد كه موساى كاظم (عليهالسلام) نام داشت.نويسنده: كمال السيّد
مترجم: حسين سيّدى